محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
59
مجمع الانساب ( فارسى )
بلغار پنج ماه راه است . و ايشان را دو شهر هست : يكى را « سواد » خوانند و يكى را « بلغار » . و در ميان هر دو شهر دو روز راه است و رودى در ميان مىرود . و ميان ايشان بيشهء بسيار است و خندق است و جمله مسلماناند و پاكدين ، و دائما با كفّار حرب كنند . و در بيشههاى ايشان سمور و سنجاب و قندز بسيار باشد . و عرض زمين ايشان بسيار است ، بدان سبب روز تابستان در غايت درازى باشد و شبها در غايت كوتاهى ، و شب تا حدّى كوتاه باشد كه اگر كسى به وقت شفق ديگى بر سر آتش نهد ، هنوز طعام نپخته باشد كه صبح بدمد [ 36 ] . و بر بيست روزه راه ايشان شهرى است كه آن را « المت » خوانند . و در آن شهر قومىاند كه ايشان را « بوره » خوانند ، و ايشان وحشى باشند و با مردم نياميزند . و اهل بلغار به زمين ايشان سفر كنند و جامه و نمك كه متاع ايشان است برند و براى آن بارها آلتها ساختهاند بر مثال گردونهها كه سگان آن را كشند ، و از غايت سرما و برف به غير از سگ هيچ حيوان در آن سرزمين نمىتواند رفت . و آدميان استخوانهاى گاو بر كف پاى بندند و دو عصا در دست گيرند و بر آن برف مىزنند و به روى برف مىلغزند و مىروند ، و سمور بزرگ لطيف از زمين ايشان آرند . و از نوبه بر آن سوى ساحل دريا جماعتىاند در غايت جهل ، پيوسته در دريا روند . و يكى از عادات مذموم ايشان آن است كه هرگاه كه دو كشتى به هم رسند ، هر دو كشتى را به هم بندند و شمشير در يكديگر نهند و به حرب مشغول شوند ، اگرچه هر دو قوم از يك شهر و يك محلّت باشند بىآنكه در ميان ايشان سابقهء عداوتى بوده باشد . و از آن دريا ماهىاى خيزد كه دندان ايشان به دستههاى كارد سازند . و در آن دريا چون كشتيها به سوى قطب برانند ، به موضعى رسند كه در آن جايگه شب باطل شود و در زمستان آفتاب بر ميانهء سر ايشان ظاهر شود و در جملهء سال يك شب باشد و باقى روز بود . امّا در اقاصى بلاد تركستان ، ميان اوچ و كاشغر بيشههاست و بيابانها و در آنجا شتر بيابانى و وحشى و اصناف و حوش ديگر باشند ، و آدمى وحشى نيز باشد كه با آدميان انس نگيرند . و از جانب شمال از پس خرخيز بيشههاى گشن است و آبهاى بسيار و واديهاى پيوسته ، و در ميان آن بيشهها گروهى بر صورت آدمىاند و سخن ايشان ، كس